گذاشتنی است
افسوس...................................
که مپرس
این چرا رو کسی به من گفت ، البته نه اینکه از من جواب بخواد
از زمونه یا از دنیا یا شاید هم از خدا توقع جواب داشت.
ازش پرسیدم چی چرا؟
چی میخوای بپرسی ، از چی دلت پره ؟ از چی مینالی؟؟؟
گفت من خیلی بد بختم .
گفتم آخه چرا ؟
گفت من هیچ راهی ندارم، دردم هیچ درمونی نداره.
گفتم ای بابا تو یه طوری صحبت میکنی که انگاری
دنیا به آخر رسیده .گفتم تو این دنیا هیچ کاری نشد نداره.
(البته اینم بگم که منم شنیدم که همه کارها شدنی هستن)
گفتم نه .........
گفتم چته ؟ چرا داری گریه میکنی ؟ مگه مرد هم گریه میکنه؟
گفت بابام سه سال پیش مرد.
گفتم خیلی ها این مصیبت رو میبینن.
گفت اخه موقعی که خواست نفس اخر رو بکشه
یه سیلی زد تو گوشم و چشماش و بست.
نمیدونم چرا زد.
نمیدونم چه کار خطایی کرده بودم.
از این میسوزم که هیچ موقع دیگه نمیتونم ازش بپرسم
چرا ، مگه چی کار کرده بودم.
کاش دلیلش و میگفت ولی .........
دیدم زبونم بند اومد نتونستم هیچی بهش بگم.
شما بگید چی باید بهش میگفتم؟؟؟
خدا کنه یکی جوابش و بده
خدا کمکش کن