باختنی است
بشناخته ها
تمام نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
با همه وسعت خويش
م.ف
خیلی جاها هوام و داشتی
خیلی جاها کمکم کردی
میخوام بیام پیشت
کی ؟؟؟
التماست میکنم
به خدا بی قرارم
اگر عجلم بیاد و نتونم بیام پیشت چی؟
آخه مگه میشه نیام پیشت و بمیرم؟
آخه جواب خدا رو چی بدم؟
نمیگه پیش عزیزم چرا نرفتی ؟
نمیگه چه طور ادعای عاشقی میکنی و نرفتی پیشش؟
باشه بازم با پای دلم میام
آقا جان نوکرت رو قسمتش کن بیاد کربلا
یا حسین(ع)
دریا
قایق
خدایا میخواهم قایقی داشته باشم
میخواهم قایقم را غروب هنگام
هنگامی که عاشقان خسته به خانه هاشان
بازمیگردند درون دریا بیاندازم
و شناور شوم ،
شناور
خدایا دلم میخواهد همچو تخته پاره بر موج ها
رها باشم
رها
دلم میخواهد آنقدر در دل دریا پیش روم که دیگر
کسی نباشد
هیچکس
حتی مرغان دریایی
دلم میخواهد آنقدر جلو روم که خورشید دیگر
کاملا پایین رفته باشد
( بین خودمان باشد )
حتی خورشید را هم دوست ندارم باشد
آنجا که خودم هستم و تو ای خدا .
ای الله
ای بزرگ
ای مهربان
آنجا که خودم هستم و خودت
و هیچ کسی نیست که احساس کند وجودم را
آنجا روی آبها
در کنار تو و در آغوش تو
وقتی مطمئن شدم کسی مارا نمیپاید
میخواهم یک دل سیر گریه کنم
اما باز هم فکرش را کرده ام
قطره های اشکم در دریا میریزد
و اثری باقی نمیماند
همانطور که اثری نیز از من باقی نخواهد ماند
من جاودانه خواهم شد
عطر انگيز دنيا را به شقايقهاي وحشي خواهم سپرد
تمام وجودم دنيا را ترک خواهد کرد
اما...
اما احساس بودن را خواهم داشت
من جاودانه خواهم شد
در آستانه نگاه وحشي مرگ
زندگي را احساس مي کنم
و وجودم را عاشقانه به دستان مرگ مي دهم
جاودانه ، جاودانه ، جاودانه
من جاودانه خواهم شد
هجوم وحشي باد نيز وجودم را فرا مي گيرد
من جاودانه خواهم شد
وحشت....
نه وحشت ندارم ازهجوم بادهاي وحشي
من جاودانه خواهم شد.............
م.ف
من قصد کرده ام زندگی را بسازم
آری سیمان بدست
زندگی را سیمانی خواهم کرد
وجودم را سنگ خواهم زد
دیگر نمی خواهم احساسی داشته باشم
قلب رئوفم را به باد داده ام
من دیگر مسخ شده ام
من دیگر جزئی از سنگم ساکت و خاموش
جریان هوا نیز به درونم راه ندارد
.فریاد
فریاد از دنیا ...............من دیگر زندگی را ساخته ام
با تیشه ای از تیشه فرهاد
اما من دیگر عاشق نخواهم شد.
م.ف
قناری بازم باهام حرف بزن
قناری دیگه برام نمیخونی
دیگه نمیتونم نازت کنم
چند وقتی بود که میخواستم قناریم و ببرم توی هوای آزاد
یه ذره هوا بخوره ،
آخه تو راهرو دلش گرفته بود
امروز که نرفته بودم سر کار گفتم ببرمش توی حیاط یه کم آفتاب بخوره
بردمش گذاشتم تو افتاب که زنگ خونه به صدا در اومد
دیدم خاله بابامه . اومد تو هنوز نیومده گفت میگن فلانی (از همسایه ها)
مرده.
من رفتم تو کوچه که ببینم کی و چی
یه ۱۰ دقیقه ای طول کشید، اومدم تو حیاط
دیدم قناریم کف قفس نشسته و داره میلرزه
سیرع بردمش تو سایه بهش آب دادم
دیدم خیلی داره میلرزه
طوری میلرزید که صدای تکون خوردنشو
میشنیدم
بازم بهش آب دادم دیدم نمیتونه بخوره
سرش و ازم قایم کرد ، سرش و برد پایین
خیلی میلرزید
یه هو دیدم برام سوت زد
نمیدونم شایدم صدام میکرد
از همون سوتهایی که هرموقع نازش میکردم برام میزد
خوشحال شدم
گفتم حالش خوب شده داره جون میگیره
که یهو دیدم کاملا خوابید
و خوابید برای همیشه
قناری
من و ببخش ، قناری من نمیدونستم که اینطوری میشی
قناری نمیدونم اون موقعی که داشتی آخرین نفس و میزدی
با اون صدات چی بهم گفتی
نمیدونین دقیقا توی آخرین نفسش برام سوت زد
قناری صدای گریه هامو میشنوی
قناری من و ببخش
قناری یه حرمت اون صبح ها که اول تو سلامم و میشنیدی
قناری به حرمت اون حرفهایی که با تو زدم
قناری به حرمت بی زبونیت
قناری به حرمت چشمهای بازت
قناری به حرمت نازهایی که برام میکردی من و ببخش
قناری تو رو خدا حلالم کن
حلالم کن
قناری من قناری یه احمق و به خاطر حماقتش ببخش
قناری دیگه آزاد شدی
ازاد آزاد
قناری من و ببخش که زندانیت کرده بودم
قناری
بخون قناری که دلم گرفته
بخون
قناری تو رو خدا حلالم کن
حلالم کن
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
چند نفر سر کوچه جمع شدن.
من که اومدم رد بشم به من گفتن فلانی شنیدی تو کوچه بالایی یه نفر
از ساختمون افتاده مرده؟
گفتم نه
گفتم چه جوری؟
گفتن یارو معتاد بوده . زنش رفته از خونه بیرون ، در و به روش قفل کرده،
یارو هم اومده فرار کنه ، ورداشته چادر های زنش و به هم گره زده ، اومده
از طبقه سوم بیاد پایین که چادر پاره شده اونم با مخ اومده پایین.
بعدش زدن زیر خنده
من یه طوریم شد. خیلی عصبی شدم
رفتم نون و گرفتم تو راه برگشت حرف از همین ماجرا بود.
رفتم پیش بقال محل گفتم جریان چی بوده؟
گفت آقا جون به درک ، به چهنم که مرد
باید همشون بمیرن ، مردنشون بهتر از زنده بودنشونه.
من دیدم همه خوشحالن
همه از مرگ یه آدم خوشحالن و دارن لذت میبرن.
دلم گرفت ، درست بود که اون بابا معتاد بود،
ولی آدم بود
حتمی یه روزی زنبیله یه پیرزن و از سر کوچه تا خونش برده بوده
حتمی یه ذره گندم برا کبوترا ریخته بوده
حتمی تو محرم پیرهن سیاه پوشیده بوده
حتمی تو عاشورا یه قطره اشک ریخته بوده
از کجا معلوم شاید از بی کسی معتاد شده بود
شاید از بی وفایی دیدن معتاد شده بود
نمیدونم
معتاد بود ولی شاید
هیچ وقت دلی رو زخمی نکرده بود
شاید دیگه پشیمون شده بود
شاید میخواست فرار کنه
اون نمیخواست از خونه فرار کنه
اون میخواس از شخصیتش فرار کنه
از شخصیتی که خیلی بد بود
شاید خدا دلش براش سوخت و گفت
بنده من به بیراهه رفتی ولی عیب نداره
تو میخوای از خونه فرار کنی ولی من
تو رو از این دنیا فرار میدم
نمیدونم شایدم اینطوری نباشه
ولی من این پنجشنبه موقع خیرات دادن
اسمت تو رو هم میبرم
فقط امیدوارم که هر کسی بودی
الان پیش خدا شرمنده نباشی