شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......
ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت....
....رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته مرا..
نه نگاه ديگرم را...
هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و
گفت: " ديوانه باران نديده
مردم.
با توام ای درد ، جوابم را بده
که تو را از هر طرف نوشتم درد بودی
خدایا موقعی که داشتم میرفتم
و آخرین صفحه از این دفتر رو مینوشتم
با دفترم خداحافظی کردم.
گفتم شاید این آخرین باری باشه که ورقی
از دفتر کاهیم رو دارم سیاه میکنم.
اما الان که دارم ورقی دیگر به اون اضافه میکنم
بازم از تو مدد میگیرم و به نامت شروع میکنم.
به نام خدا ...........