دریا
قایق
خدایا میخواهم قایقی داشته باشم
میخواهم قایقم را غروب هنگام
هنگامی که عاشقان خسته به خانه هاشان
بازمیگردند درون دریا بیاندازم
و شناور شوم ،
شناور
خدایا دلم میخواهد همچو تخته پاره بر موج ها
رها باشم
رها
دلم میخواهد آنقدر در دل دریا پیش روم که دیگر
کسی نباشد
هیچکس
حتی مرغان دریایی
دلم میخواهد آنقدر جلو روم که خورشید دیگر
کاملا پایین رفته باشد
( بین خودمان باشد )
حتی خورشید را هم دوست ندارم باشد
آنجا که خودم هستم و تو ای خدا .
ای الله
ای بزرگ
ای مهربان
آنجا که خودم هستم و خودت
و هیچ کسی نیست که احساس کند وجودم را
آنجا روی آبها
در کنار تو و در آغوش تو
وقتی مطمئن شدم کسی مارا نمیپاید
میخواهم یک دل سیر گریه کنم
اما باز هم فکرش را کرده ام
قطره های اشکم در دریا میریزد
و اثری باقی نمیماند
همانطور که اثری نیز از من باقی نخواهد ماند